3. امام حسن مجتبی علیه السلام

3.4. امام حسن مجتبی علیه السلام در حضور پیامبر صلی الله علیه وآله و برخی از اصحاب از غیب خبر میدهند

 از حذیفة بن یمان نقل می‌کند که گفت: «در آن ایامی که پیغمبر معظم اسلام صلی اللَّه علیه و آله در کوه حرا یا کوه دیگری بود و ابوبکر، عمر، عثمان، علی، و گروهی از انصار با آن حضرت بودند، انس هم حاضر بود و حذیفه هم گفتگو می‌کرد. ناگاه امام حسن مجتبی علیه السّلام با حالتی آرام و با وقار وارد شد. پیامبر عالیقدر اسلام صلی اللَّه علیه و آله نگاهی به امام حسن کرد و فرمود: «این جبرئیل است که حسن را راهنمایی می‌کند. این میکائیل است که وی را نگاهداری می‌کند. این حسن فرزند و نفس پاک و یکی از اضلاع من است؛ این حسن سبط و نور چشم من است. پدرم به فدای این حسن باد! » سپس پیغمبر خدا برخاست و ما هم برخاستیم. آن حضرت به حسن علیه السّلام فرمود: «تو میوه (قلب) و حبیب و روحیه قلب من هستی! » 

آنگاه رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله دست امام حسن را گرفت و به راه افتاد. ما نیز با آن حضرت به راه افتادیم تا آن بزرگوار نشست و ما نیز در اطراف وی نشستیم. می‌دیدیم که پیامبر خدا چشم از امام حسن برنمی داشت. سپس فرمود: «این حسن بعد از من راهنمای مسلمین و هدایت شده خواهد بود؛ این حسن هدیه پروردگار عالم است به من؛ این حسن از من خبر می‌دهد؛ آثار و دین مرا به مردم معرفی می‌کند؛ سنت مرا زنده می‌کند؛ با رفتار خود متصدی امور من خواهد شد و خدا به وی نظر رحمت می‌افکند. خدا رحمت کند کسی را که این مقام او را به رسمیت بشناسد و به خاطر من به او خوبی و احترام کند. » هنوز سخن پیغمبر معظم اسلام تمام نشده بود که ناگاه یک اعرابی در حالی که عصای خود را به زمین می‌کشید به طرف ما آمد. وقتی چشم پیامبر اعظم اسلام به آن اعرابی افتاد فرمود: «این مرد که نزد شما می‌آید، اکنون سخن خشنی به شما می‌گوید که بدنتان از شنیدنش به لرزه می‌افتد. وی راجع به اموری از شما خواهد پرسید و در سخن گفتن خشونت خاصی به خرج می‌دهد. » 

هنگامی که آن اعرابی وارد شد، بدون اینکه سلام کند گفت: «کدام یک از شما محمّد است؟ » ما گفتیم: «منظور تو چیست؟ » اما رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله و سلم به ما فرمود که آرام باشیم. آنگاه آن اعرابی گفت: «یا محمّد! من قبلا بغض تو را در دل داشتم، اکنون که تو را دیدم بغضم نسبت به تو بیشتر شد. » راوی 

می گوید پیغمبر خدا لبخندی زد، ولی ما از این جسارت اعرابی خشمناک شدیم و تصمیم خطرناکی درباره وی گرفتیم. اما پیامبر اعظم به ما فرمود: «ساکت باشید! » مرد اعرابی گفت: «یا محمّد! تو گمان می‌کنی که پیغمبری، در صورتی که دروغ به انبیا می‌بندی و هیچ دلیل و برهانی نداری. » رسول اعظم فرمود: «تو از کجا می‌دانی؟ » اعرابی گفت: «اگر دلیل و برهانی داری بیاور! » پیامبر خدا فرمود: «آیا دوست داری یکی از اعضای من به تو خبر دهد که برای تو دلیل محکم تری باشد؟ » گفت: «مگر عضو انسان هم سخن می‌گوید؟ » فرمود آری. 

پیغمبر خدا صلی اللَّه علیه و آله به امام حسن فرمود: «برخیز! » اعرابی به دیده حقارت نگاهی به امام حسن انداخت و گفت: «پیغمبر خودش بر نمی خیزد، یک کودکی را بلند می‌کند تا با من مکالمه کند. » رسول خدا فرمود: «امام حسن جواب تو را خواهد گفت. » امام حسن بر آن اعرابی سبقت گرفت و فرمود: «آرام باش! » آنگاه این اشعار را سرود: 

تو از شخص کودن و فرزند کودن پرسش نکردی، بلکه از شخص دانشمندی جویا شدی و تو جاهل و نادانی 

اگر تو جاهل و نادانی، شفای نادانی نزد من است مادامی که شخص پرسنده بپرسد تو از دریای علمی پرسش می‌کنی که دلوها نمی توانند آن را تقسیم کنند، این علم و دانش یک ارثی است که رسول خدا به یادگار گذاشته است 

گرچه تو زبان درازی کردی، از حد خود تجاوز کردی و درباره خود خدعه کردی، ولی در عین حال با خواست خدای علیم با ایمان کامل خواهی بازگشت 

اعرابی لبخندی زد و گفت: «برو ببینم! » امام حسن علیه السّلام فرمود: «آری، شما با قوم خود اجتماع کردید و از روی جهل و نادانی که داشتید، مذاکراتی کردید و پنداشتید که محمّد صلی اللَّه علیه و آله بلاعقب و بدون فرزند است، و مردمان عرب همگی بغض وی را دارند. کسی نیست که خون محمّد را طلب نکند. تو گمان کردی که قاتل حضرت محمّد خواهی بود و پول خون آن حضرت را قبیله ات خواهند داد. این نفس توست که تو را به این عمل وادار کرده. تو عصای خود را در دست گرفته ای که پیغمبر با عظمت اسلام را به قتل برسانی. ولی این کار برای تو دشوار شد، و چشمت این بینایی را نداشت، و جز این موضوع را نپذیرفتی. تو اکنون به این علت نزد ما آمده ای که مبادا این راز فاش شود. ولی با این همه به طرف خیر آمده ای. » 

آنگاه امام حسن افزود: «من اکنون تو را از ماجرای این سفری که آمده ای آگاه می‌کنم. تو در هوای روشن از خانه خارج شدی، اما به ناگاه باد بسیار شدیدی وزید، تاریکی آسمان را فرا گرفت، ابرهای فشرده آسمان را پوشاندند. آنگاه تو نظیر اسبی شدی که اگر جلو برود گردنش زده می‌شود و اگر برگردد پی خواهد شد. صدای پای هیچ کس را نمی شنیدی، هیچ صدای زنگی نمی شنیدی، ابرها تو را احاطه کرده بودند و ستارگان از تو روی پوشانده بودند. هر چه می‌کردی نمی توانستی راه را از روی ستاره ای که طلوع کرده باشد یا دانشی که راهنما باشد پیدا کنی. هر گاه مقداری از راه را طی می‌کردی، می‌دیدی باز هم در بیابانی بی پایان هستی. هر چه بر خود اجحاف می‌کردی و بر فراز تپه و بلندی می‌رفتی، می‌دیدی راه خود را دور کرده ای. بادهای شدید می‌خواستند تو را از پای در آورند. دچار باد صرصر و برق جهنده شده بودی. تپه‌های آن بیابان تو را دچار وحشت و سنگریزه هایش تو را خسته کرده بودند. وقتی به خود آمدی دیدی که نزد ما آمده ای و چشمت به جمال ما روشن شد، قلبت باز گردید و آه و ناله ات بر طرف شد. » 

اعرابی گفت: «ای پسر! این مطلب را از کجا می‌دانی؟ تو زنگ قلب مرا زدودی! گویی که در کنار من بوده ای! هیچ موضوعی از من نزد تو مخفی نیست! انگار علم غیب داری؟ » سپس آن اعرابی پرسید: «اسلام چیست؟ » امام حسن فرمود: «اللَّه اکبر! اشهد ان لا اله الا اللَّه وحده لا شریک له و ان محمدا عبده و رسوله. » آن اعرابی اسلام آورد و به مسلمان ثابت قدمی تبدیل شد. آنگاه رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله و سلم قسمتی از قرآن را به وی تعلیم داد. اعرابی گفت: «یا رسول اللَّه! اجازه می‌دهی نزد قبیله‌ام بازگردم و آنها را از این ماجرا آگاه کنم؟ » پیامبر خدا به او اجازه داد. اعرابی رفت و با گروهی از قبیله خویشتن گفتگو کرد و همه آنها به دین اسلام مشرف شدند. پس از این جریان هر گاه نظر مردم به امام حسن می‌افتاد می‌گفتند: «به امام حسن مقامی داده شده که به هیچ کس دیگر داده نشده است. »

باب۱۶ مجلد۴۳ بحارالانوار حدیث۵