7. امام صادق علیه السلام

7.6. شهادت امام صادق علیه السلام

حدیث اول : ابو جعفر قمی گفته است که: منصور امام صادق علیه السلام را مسموم کرد و ایشان در بقیع به خاک سپرده شد. عمر ایشان ۶۵ سال بود و گفته شده عمر او پنجاه سال بوده است. مادرش فاطمه دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر بود -. مناقب ۳: ۳۹۹ -  . 

باب۱ مجلد۴۷ بحارالانوار حدیث ۱۵ 

حدیث دوم :مهج الدعوات: از ربیع هم نشین منصور گفت: یک سال با منصور به حج رفتم در راه که بودیم به من گفت: ربیع وقتی به مدینه رسیدیم جعفر بن محمد بن علی بن حسین را به یادم بیاور به خدای بزرگ قسمم کسی جز من او را نخواهد کشت. مبادا به من یادآوری نکنی. وقتی به مدینه رسیدیم خداوند عز و جل یاد او را از خاطرم برد، هنگامی که به مکه رفتیم منصور گفت ربیع مگر به تو دستور ندادم وقتی وارد مدینه شدیم جعفر بن محمد را به یادم بیاوری؟ گفتم مولای من امیر المؤمنین فراموش کردم. به من گفت هنگامی که به مدینه برگشتم یادآوری کن زیرا چاره ای جز کشتن او نیست اگر این کار را نکنی حتما گردنت را خواهم زد. گفتم بله یا امیر المؤمنین سپس به غلام‌ها و یارانم گفتم وقتی انشاء الله به مدینه رسیدیم مرا به یاد جعفر بن محمد بیندازید. غلام‌ها و یارانم در هر زمان و هر منزلی که در آن توقف می‌کردیم به من یادآوری می‌کردند تا اینکه وارد مدینه شدیم وقتی متوقف شدیم نزد منصور رفته در مقابلش ایستادم و گفتم یا امیر المؤمنین جعفر بن محمد، خندید و گفت بله ربیع او را برایم بیاور، او را روی زمین بکش و برایم بیاور، گفتم مولای من یا امیر المؤمنین با محبت و احترام، من به دستور شما این کار را می‌کنم. سپس برخاستم و من به خاطر ارتکاب این کار در حال بدی بودم. نزد امام جعفر صادق علیه السلام رفتم، او در وسط خانه اش نشسته بود، گفتم فدایت شوم امیر المؤمنین شما را نزد خود خوانده است. به من گفت: به روی چشم سپس برخاست و با من براه افتاد. گفتم یا ابن رسول الله منصور به من دستور داده حتما شما را در حالی که روی زمین می‌کشم نزد او ببرم. فرمود: ای ربیع اطاعت امر کن، گوشه آستینش را گرفتم و ایشان را نزد منصور بردم وقتی امام وارد کردم دیدم بر تختش نشسته و در دستش عمودی آهنین است که می‌خواهد امام را با آن به قتل برساند، به امام ع نگاه کردم دیدم لب هایش حرکت می‌کند، شک نداشتم که او را خواهد کشت، نمی فهمیدم امام زیر لب چه می‌گوید، ایستادم و به آن دو نگاه کردم. وقتی جعفر بن محمد به منصور نزدیک شد به امام گفت پسر عمو نزدیک من بیا، چهره اش از شادی می‌درخشید، او را به خود نزدیک کرد تا همراه خود روی تخت نشاندم. سپس گفت: غلام آن ظرف کوچک را که عطر در آن است بیاور با دست خود سر و صورت امام را عطراگین کرد سپس امام را بر قاطری سوار نمود و دستور داد برای امام کیسه ای درهم و خلعت بیاورند بعد به ایشان گفت بروید. هنگامی که امام از نزد منصور برخاست من هم بیرون آمدم تا اینکه امام به منزلش رسید. گفتم پدر و مادرم به فدایت یا ابن رسول الله من اصلا شک نداشتم که به محض اینکه نزد او بروید شما را خواهد کشت و دیدم که در زمان ورود لب هایتان حرکت می‌کرد. چه گفتید؟ فرمود: بله ربیع من گفتم حسبی الرّب من المربوبین الی آخر -. مهج الدعوات: ۱۸۶ -

باب۶ مجلد۴۷ بحار الانوار حدیث۳۷ .

حدیث سوم :  مناقب: داود بن کثیر رقی گفت: مردی عرب پیش ابو حمزه ثمالی آمد و در مورد خبری از او پرسید، ابو حمزه گفت امام صادق از دنیا رفت. عرب ناله ای زد و بیهوش شد. وقتی به هوش آمد پرسید: کسی را وصی قرار داده است؟ گفت بله پسر خود عبد اللَّه و موسی و منصور دوانیقی را وصی خود قرار داده است، ابو حمزه لبخندی زد و گفت: الحمد للَّه که ما را هدایت نمود و ما را با بزرگ تر آشنا کرد و کوچک تر را معرفی نمود و مطلب بزرگی را پنهان داشت. 

در مورد این سخنش توضیح خواستند، گفت عیب‌های پسر بزرگ تر را آشکار نمود و ما را به فرزند کوچک تر موسی بن جعفر راهنمایی نمود و وصی واقعی را از منصور پنهان کرد، تا اگر منصور بگوید وصی جعفر بن محمّد کیست بگویند خودت -. مناقب ابن شهر آشوب ۳: ۴۳۴ -.

باب۱ مجلد۴۷ بحارالانوار حدیث۱۱

حدیث چهارم : غیبت طوسی: ابو ایوب خوزی گفت منصور دوانیقی نیمه شب به دنبال من فرستاد، وقتی رفتم روی تخت نشسته بود، شمعی در مقابلش می‌سوخت و در دست نامه ای داشت، تا سلام کردم نامه را پیش من انداخت و شروع به گریه کرد. گفت این نامه محمّد بن سلیمان است که نوشته جعفر بن محمّد از دنیا رفته است «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» سه مرتبه این عبارت را گفت کجا می‌توان کسی چون جعفر بن محمّد پیدا کرد. سپس به من گفت بنویس. اول نامه را نوشتم، گفت بنویس اگر شخص معینی را وصی خود قرار داده گردنش را بزن. جواب آمد که پنج نفر را وصی خود قرار داده است، یکی از آن‌ها خود منصور ابو جعفر است، علی بن سلیمان، عبد اللَّه و موسی دو پسرش و حمیده. منصور گفت نمی توان این‌ها را کشت -. همان: ۱۲۹، کلینی در کافی ۱: ۳۱۰ این روایت را نقل کرده است و در آن به جای (الخوزة)، (النحوة) آورده است، ابن شهر آشوب نیز در مناقب ۳: ۴۳۴ این روایت را با کمی تفاوت نقل کرده

باب ۱ مجلد۴۷ بحارالانوار حدیث۸

https://islamiccourse.net/